نیمه هوس(...َم)
نیمه جسد
از افق نزدیکتر(...َم)
به خود،
همبستر شبـ (...َم)؛
...
بیتبار(...َم)
هرزه خاکـ (...َم)
عمری بیخاطره
فقدانی بیحصار(...َم)؛
بینام بخوان... (...َم)
∞
شهوتِ باران یک ابر(...َم)
لذتِ یک دَر در تکرار(...َم)
تکرارِ گشودن:
گشودن لذت یک تکرار؛(...َم)
بینام بخوان... (...َم)
∞
نیمه گناهـ (...َم)
نیمه نیاز
نیاز باد به یک آغوشِ باز(...َم)
(آغوشِ...یک باز...ززز):
آویختن باد به چوبهء
یک دار(...َم)
بینام بخوان... (...َم)
∞
نیمه رنجـ (...َم)
نیمه سکوتـ
(...َم)
زایش زخمی نوینـ (...َم)
∞
نیمهام
بینام بخوان... (...َم)
نخ و سوزن بیاورید. بدوزید سرم پیش از آنکه پژمردگی نصیبتان گردد.
سرشارم کنید از عطش، از خون، از زخم، از کینه، از حسد، از جهل؛ از هرچه نشان از پلیدی دارد و زشتی.
از گناه لبریزم کنید، لبریز.
ناخجسته ام کنید تا خجسته شوید. سینه ام بدرید تا سیراب گردید. زبانم بسوزانید تا محفلتان افروخته شود. چشمم کور کنید تا روشنایی تان بخشد.
تنم بخشکانید، برگهایش بریزانید، مگر قحطی تان زایل شود.

Pablo Picasso
The Three Dancers 1925
رقص بزم است و جشن و بزرگداشت. خود زباني است جدا و وراي گفتار.
آنجا که واژه ها کم مي آورند، هنگامه رقص اين زبان تن فرا مي رسد. اين تب مهربان که سرتاپاي انسان را تا حد شيدايي و جنون به وجد مي آورد و از خويشش برون مي کشد. گويي جوشش فوراني غريزه زندگي است.
گريز تن و روح از زمان به دنبال حضوري خلسه وار و نشئه اي از خود بي خودانه در محضر لا يزال.
ضرباهنگش پلکاني است براي دست يازيدن به رهايي و آزادي. فرازيدني است با نردباني از جنس موسيقي.
آزموني براي تن زندگي و نمازي براي پيوند هست به هستار؛ صحنه نمايشي ديگرگونه براي چهره ديگر هست: انسان.
صحنه اش محيطي است ابريشمي و رنگارنگ براي رهايي از زندگي روزانه و گاه عريان و نيمه عريان؛ در حکم بازگشت به ريشه ها.آنجا که حرکات زيباشناختي، هنري، منفعلانه، عاشقانه، عارفانه و ديني، در تني تازه با نيروي کيهاني و پوياي خويش يکي مي شوند.
رقص! اين تنها کيش مردمان آفريقا.

Eric McGehearty - Sisyphus
لا حراك و لا كلام
كلنا تماثيلٌ من ورق.
تعال يا سيزيف...
تعال لنبيع وحدتنا و لو
بقاتٍ* نمضغه معاً
تعال لنأخذ دوراً آخراً...
لنمزق أوراق العبودية
و لنكن نحن الآلهة
لنعزف لحناً
يرقص به جمهور الآلهة.
لا حراك و لا كلام
كلنا تماثيلٌ من ورق.
تعال يا سيزيف...
تعال لنقدم المعصية
قرباناً للآلهة
و نقرأ العالم من جديد
لكي لا نحكم بسياط اليقين
و نشوّه وجه الحقيقة
و نجعل منها دُمی للطفولة.
لا حراك و لا كلام
كلنا تماثيلٌ من ورق.
No movement and no speech
All of us are statues from paper
O Sisyphus…Come
Come so that we sell our unit even
By a kat* we chew it together
Come so that we take a role
So that we tear the slavery papers
And to bear we are the gods
So that we play a melody
By it the gods public dances .
No movement and no speech
All of us are statues from paper
O Sisyphus…Come
Come so that we present the disobedience
A sacrifice for the gods
And we read the world again
So that we do not judge by the certainty whips
And we deform the face of truth
And we make of it toys for the childhood .
No movement and no speech
All of us are statues from paper.
----------------------------------------------------------
*قات گياهي گلدار است كه در سرتاسر شبه جزيره عربستان مي رويد و برگ هاي آن خاصيتي محرك و شبه مخدر دارند.( نَبَات مُنَبِّه يُسْتَخْرَج مِن ثَمَاره مَشْرُوب شَدِيد الْوَقْع عَلَى الْأَعْصَاب).

وداعاً يا وطن الخريطة
يا وطن الحدود...وطن التزييف و الأقنعة
وطن التجاعيد و المسافة...التضاريس و الخرافة
وطن المجاز...اللغة الضائعة
لغة السراب في سماء الآلهة.
وجه أمي وطني...
O the homeland of map goodbye .
O the borders homeland ...The homeland of falsification and masks.
The homeland of wrinkles and distance ...The relief and the myth.
The metaphor homeland… The lost language.
The mirage language in the sky of the gods.
My mother face is my homeland…

دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کز اين بهتر نمی ارزد

أصحو و سريري قبر،أتصارع مع عواطفي-صراع يتعمق تدريجيا-لكن دون أن اُحقق نصرا.أقرأ نفسي و أتعری أمامها:رجل يری و لا يفعل،يسمع و لا يستجيب،يفكر و لا يقرر.
هذا أنا:رغبة و عاطفة محبطة،واقع متشتت،نفس مقنّعة و وجود مزيّف. ماذا يبقى منّي لکی اُقاسمه الآخرين؟أفتح عيني و اُغمضها لأغسلها بماء الزمن، بماء الإستسلام و لأحيي موتي،لأدنو منه.
قريب أنا إليها؛إلى الكلمات؛هات يديك.تعالي إلىّ،قبّليني و اقتليني.حياتي متعلقة بينك و بين الجهل بك.
I wake up and a my bed is a grave,I fight with my emotions - a conflases gradually - but without achieving a victory.
I read myself and become stripped in front of it: a man see and does not do, hears and does not respond, thinks and does not decide.
This is me : a desire and a frustrated emotion, a dispersed reality, a masked same and a false presence.
What remained of me to share it with the others?
I open my eyes and closed it so that I wash it by the time water, by the surrender water, to revived my death , so that I approach it.
I'm close to it,To the words.
give me your hands , Come to me, kiss me and kill me.
My life is related between you and between the ignorance to you.
نه نقطه مي گذارم سه عدد،نه هو مي نويسم و نه باي بسم الله و نه هيچ قرتي بازي ديگري از خودم در مي آورم و يا نمي آورم يا خواهم آورد و يا نخواهم آورد و اصلن به من چه که شما هيچ نمي فهميد و زبان من از مقولات جنيان...؟إلي جهنم و بئس المصير.
ولم کنيد که حالم به هم مي خورد از دنياي خودم و خودتان و از اين که بايد خوش خط بنويسم تا بشود از جمله اسناد تاريخي عهد ناصري و عهد رجال مشروطه.
و چقدر تهوع آور است که با خودت نمي تواني رو راست باشي و ديگران نيز با تو و حتي تو نيز نمي خواهي که اين گونه باشند و نمي تواني چنين پوست کنده حقيقت را پذيره باشي و هي هم چون مرغ بسمل زور بزني و جان بکني و آخرش هم،هيچ نصيبت نيست إلا يک جنون ادواري.
لعنت به من با اين همه دردها و اين زبان فرياد کننده که نمي تواند لحظه اي در کام خاموش بشيند و اين قدر شکوه و ناله و عرعر و زر مفت نداشته باشد.
نام نويسنده محفوظ است
عد إلی يا نهر الجسد
و اکتب قصيدة
تطفیء بها آلام الحطب
تروی بها عطش اللهب
قصيدة
أطرز الشمس بها و الألم
کلمات تحييني طفلا
تولدني بلون الماء شعرا
عد إلی يا نهر الجسد
و اکتب قصيدة.
a river of body O
Return to me and
Write a poem.
A poem that Extinguishes the aches of firewood and
Irrigates the flame thirst.
A poem
I embroider the sun by it and the pain.
A words that revives me a nascent and
Bore me a poetry by the water color .
a river of body O
Return to me and
Write a poem.
أنبش بها قبري...