تبليغاتX
كلمات

Wed 11 Nov 2009

عکس

علی عبدالرضایی


ميان اينهمه تنها باز تنها مانده ام

به نگاهی عکس گرفته ام
ودرقابی کهنه سالها نشسته ام
چنان تنهايم
که گاهی فکرمی کنم
ميان اينهمه برف
چقدر بی چتر مانده ام

نوشته شده توسط سیف حسین در 4:20 PM |  لینک ثابت  

Sat 25 Jul 2009

بی‌نام بخوان... (...َم)

نیمه هوس(...َم)

 نیمه جسد

از افق نزدیک‌تر(...َم)

به خود،

همبستر شبـ (...َم)؛

...

بی‌تبار(...َم)

هرزه خاکـ (...َم)

عمری بی‌خاطره

فقدانی بی‌حصار(...َم)؛

بی‌نام بخوان... (...َم)

شهوتِ باران یک ابر(...َم)

لذتِ یک دَر در تکرار(...َم)

تکرارِ گشودن:

گشودن لذت یک تکرار؛(...َم)

بی‌نام بخوان... (...َم)

نیمه گناهـ (...َم)

 نیمه نیاز

نیاز باد به یک آغوشِ باز(...َم)

(آغوشِ...یک باز...ززز):

آویختن باد به چوبهء

یک دار(...َم)

بی‌نام بخوان... (...َم)

نیمه رنجـ (...َم)

نیمه سکوتـ

(...َم)

زایش زخمی نوینـ (...َم)

نیمه‌ام

بی‌نام بخوان... (...َم)

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 7:9 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 5 Apr 2009


سکوت بهترین جای جهان است.



نوشته شده توسط سیف حسین در 7:59 PM |  لینک ثابت   • 

Tue 6 Jan 2009

نیم سوز نوشته

 

نخ و سوزن بیاورید. بدوزید سرم پیش از آنکه پژمردگی نصیبتان گردد.

سرشارم کنید از عطش، از خون، از زخم، از کینه، از حسد، از جهل؛ از هرچه نشان از پلیدی دارد و زشتی.

از گناه لبریزم کنید، لبریز.

ناخجسته ام کنید تا خجسته شوید. سینه ام بدرید تا سیراب گردید. زبانم بسوزانید تا محفلتان افروخته شود. چشمم کور کنید تا روشنایی تان بخشد.

تنم بخشکانید، برگهایش بریزانید، مگر قحطی تان زایل شود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سیف حسین در 9:28 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 5 Sep 2008

رقص

Pablo Picasso
The Three Dancers 1925

رقص بزم است و جشن و بزرگداشت. خود زباني است جدا و وراي گفتار.

 آنجا که واژه ها کم مي آورند، هنگامه رقص اين زبان تن فرا مي رسد. اين تب مهربان که سرتاپاي انسان را تا حد شيدايي و جنون به وجد مي آورد و از خويشش برون مي کشد. گويي جوشش فوراني غريزه زندگي است.

گريز تن و روح از زمان به دنبال حضوري خلسه وار و نشئه اي از خود بي خودانه در محضر لا يزال.

ضرباهنگش پلکاني است براي دست يازيدن به رهايي و آزادي. فرازيدني است با نردباني از جنس موسيقي.

آزموني براي تن زندگي و نمازي براي پيوند هست به هستار؛ صحنه نمايشي ديگرگونه براي چهره ديگر هست: انسان.

صحنه اش محيطي است ابريشمي و رنگارنگ براي رهايي از زندگي روزانه و گاه عريان و نيمه عريان؛ در حکم بازگشت به ريشه ها.آنجا که حرکات زيباشناختي، هنري، منفعلانه، عاشقانه، عارفانه و ديني، در تني تازه با نيروي کيهاني و پوياي خويش يکي مي شوند.

رقص! اين تنها کيش مردمان آفريقا.

نوشته شده توسط سیف حسین در 4:12 PM |  لینک ثابت   •